شاید باور نکنی!!! در تمام شعرهایم احساست می کردم

 ودلم این غم دان پر درد این صندوقچه اسرارت هوای تو را بارها

می کرد

و من قول تو را برای فردا بارها به او می دادم

و او مانند یک بچه برای دیدنت مدتها غروب آفتاب را نظاره می کرد 

و هنگامه شب مرا به اغما می کشاند و من عاجز از گفتن چیزها

 و ندانسته ها 
 
بارها او را تنبیه می کردم ...!!! نمیدانستم تو برایم با ارزش بودی

که هم جسمم و هم دلم را صدها بار به جان کندن کشاندم

این منم!!!کهنتوانستم هیچگاه بگویم چه دردی دارم ......

اما امروز آن باران بویی دیگری داشت در حوالی گلدان خالی دلم

و صدای آن از بس که دلم خالی بود می پیچید

 و ساعتها صدای باران برایم تکرار دقایق بی سرانجام بود

آن درد ....

درد دیدن و نگفتن کاش می مرد

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در شنبه پنجم بهمن ۱۳۸۷ و ساعت 19:44 [ عشق بی پایان ]