|
شاید باور نکنی!!! در تمام شعرهایم احساست می کردم ودلم این غم دان پر درد این صندوقچه اسرارت هوای تو را بارها می کرد و من قول تو را برای فردا بارها به او می دادم و او مانند یک بچه برای دیدنت مدتها غروب آفتاب را نظاره می کرد و هنگامه شب مرا به اغما می کشاند و من عاجز از گفتن چیزها و ندانسته ها که هم جسمم و هم دلم را صدها بار به جان کندن کشاندم این منم!!!کهنتوانستم هیچگاه بگویم چه دردی دارم ...... اما امروز آن باران بویی دیگری داشت در حوالی گلدان خالی دلم و صدای آن از بس که دلم خالی بود می پیچید و ساعتها صدای باران برایم تکرار دقایق بی سرانجام بود آن درد .... درد دیدن و نگفتن کاش می مرد |

