رفتنت را دیدم

آتش برق نگاهت در دل من آتش زد

و مرا درپس یک بغض غریب در میان برهتوتی از تاریکی

پشت یک خاطره سرد و تهی با دلی سنگ رهایم کردی

و تو بی انگه نگاهی بکنی به دل خسته و آزرده من

رفتنت را دیدم

تا بدانجا که نگاهم سو داشت

و در آخر این غصه محو شدی

و اشک من بدرقه راهت بود

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۷ و ساعت 14:57 [ عشق بی پایان ]