دل تنگی

 

نگاهم اينبار بر جسم خسته ام دلسوزانه مي نگرد

 و بر جان ترک خورده ام غصه دار می گرید

نگاهم سرد و بی روح است

 و ناتوان بر گوشه ای از دنیای سبز رنگ گذشته

و من ساده تر از هر بار ديگر فقط تبسمي را برايش نثار كردم 

 که یکباره هجوم بی امان تنهایی

مرا اسیر خود کرد و مرا بی هوش تر از قبل بر زمین انداخت

 و مرا از مرک ترساند  

يكباره تنهايي تنها حس وجودم شد ,  

 نه جايي را ديدم نه لبخندی را و نه نگاهی

همه مردند و من هیچکدام را ندیدم

قطرات اشك برايم نمادي از يك ترحم بود

 كه ديگربه مانند اکسیری نایاب شده بود

شايد من نيز بايد ....... 

شايد تنهايي رد سختي از خود بر من به جاي خواهد گذاشت

شايدهم  نگاهم با تنهايي روزي گرم گيرد  

 

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۸۸ و ساعت 18:16 [ عشق بی پایان ]