باز به دفتر تنهايي هايم نگاهي تازه مي اندازم ...

تا شاید از میان نوشته هایم نوشته ای تازه و شاد پیدا کنم

اما هر چه می گردم جز تنهایی و حسرت نمی بینم

به یاد تو بارها دفتر خاطراتم را زیرو رو میکنم

شاید که .........

همیشه آرامش قلبت را در بند بند وجودم احساس میکنم

 اي كاش بودي و اشكهاي غلتيده روي گونه هايم را با دستان گرم و

 مهربانت پاك مي كردي شايد اين بهانه اي بود براي احساس

 ناب نوازش دستانت بر روي چهره ي خسته و تنهايم....

 حرفهاي نگفته اي كه شايد هميشه نا گفته بماند بر قفس تنگ سينه ام

 و من تنها حرفهاي نگفته اي را مرور مي كنم كه شايد.....

 شب فرا رسید و من به سیاهی آسمان خیره می شوم

سکوتی مبهم همه جا را فرا گرفته است

 سکوتی که از خاطرات تلخ گذشته حکایت دارد

و من غربت خود را در این سکوت احساس میکنم 

 غربتی در این دنیای غریب

من فرق سپیده و شامگاه را نمی دانم فقط منتظر حادثه ای هستم

و من صدای سرد سکوت این سالها را با خاطرات ورق خواهم زد

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در پنجشنبه هجدهم تیر ۱۳۸۸ و ساعت 23:56 [ عشق بی پایان ]