|
دل شکسته و تنها راهی کوچه های خاکستری دلتنگی شدم و قدمهای لرزانم را با کفشهای چاک خورده فراق به کوچه های سرد و تاریک غم گذاشته بودم زیر باران آسمان مرا تنگ درآغوش گرفته بود دلم تنگ بود تنگ اما میان این همه انجماد هنوز سینه ام می تپید تمام جاده دلم پر شده بود از برگهای خشکیده و غروبی غم انگیز چه سکوت مرکباری و صدای برگهایی که بوسه مرک کالبد بی جانم را نقش زمین می کرد و این خزان هدیه ای تا ابد به من داد و آن قاصدکی بود که تنها شکوفه مهربانی میان من و اوست دستانم را به قاصدک سپردم دستهای پاییزی خزان و سردم را اما خزان سرد تر از آنی بود که گرمای مهربانی مرا باور کند |



