مینویسم تا بدانی اسمها تکراری ولی یادشان همواره قشنگ مینویسم تا بدانی .....


لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ،

 با حترام  مي گويم

سلام
ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و
 به حرفهاي نگفته من

 گوش دادند
 و برايم دلسوزي كردند. با  همان سكوت تكراري خود  یاد آور

 خاطرات با تو بودن

دست نوشته ات را می خواندم  و گريه مي كردم. زيبا ، به

 بزرگي مهرباني هایت

  باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.ولی نیافتمت


از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي

 و بي خبر رفتي ؟

 
آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

 و به هزار شعر و ترانه  به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شده باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ،

 خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند،

 دوست داشتنم را برايت آوازکنند

كاش باران ، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

 نام تو را بر زبان مي آورم. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام می کنم

 لحظه هاي زرد و بي صداي مرا

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

مهربانم  ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در چهارشنبه بیستم مرداد ۱۳۸۹ و ساعت 22:23 [ عشق بی پایان ]