رفتنت را دیدم

آتش برق نگاهت در دل من آتش زد

و مرا درپس یک بغض غریب در میان برهتوتی از تاریکی

پشت یک خاطره سرد و تهی با دلی سنگ رهایم کردی

و تو بی انگه نگاهی بکنی به دل خسته و آزرده من

رفتنت را دیدم

تا بدانجا که نگاهم سو داشت

و در آخر این غصه محو شدی

و اشک من بدرقه راهت بود

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۷ و ساعت 14:57 [ عشق بی پایان ]

 

پرنده من تو تنهایی و محکومی به یک آواز تنهایی

بالهایت را باز کن چون می شود تنها هم پرید

همیشه پشت یک لبخند مهربان هزاران فکر قرار دارد

ای پرنده مهاجر همه به پروازت حسودی می کنند

می دانم که تو میتوانی از میانشان پرواز کنی

و دیگر ترسی از قفس و زندانی شدن نداشته باشی

می دانم که دلت تنگ خواهد شد برای خانه ای که ساخته ای

اما خانه تو که اینجا نیست ؟؟؟ خانه تو جایی دیگر است

پرواز کن و دلت را از این همه دلتنگی رها ساز

ای پرنده من یکی عاشق پرواز توست و یکی عاشق آوازت

و هر کس از دید خود به تو نگاه خواهد کرد

و هیچ کس ان چیزی که در دل تو را به یقین نخواهد فهمید

ای پرنده من پرواز کن پرواز کن

چون می شود تنها هم پرید

چقدر خوشبختی ای پرنده من

وقتی رها کنی خود را از این قفس دلتنگی هایت

 

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۷ و ساعت 23:5 [ عشق بی پایان ]

 

شاید باور نکنی!!! در تمام شعرهایم احساست می کردم

 ودلم این غم دان پر درد این صندوقچه اسرارت هوای تو را بارها

می کرد

و من قول تو را برای فردا بارها به او می دادم

و او مانند یک بچه برای دیدنت مدتها غروب آفتاب را نظاره می کرد 

و هنگامه شب مرا به اغما می کشاند و من عاجز از گفتن چیزها

 و ندانسته ها 
 
بارها او را تنبیه می کردم ...!!! نمیدانستم تو برایم با ارزش بودی

که هم جسمم و هم دلم را صدها بار به جان کندن کشاندم

این منم!!!کهنتوانستم هیچگاه بگویم چه دردی دارم ......

اما امروز آن باران بویی دیگری داشت در حوالی گلدان خالی دلم

و صدای آن از بس که دلم خالی بود می پیچید

 و ساعتها صدای باران برایم تکرار دقایق بی سرانجام بود

آن درد ....

درد دیدن و نگفتن کاش می مرد

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در شنبه پنجم بهمن ۱۳۸۷ و ساعت 19:44 [ عشق بی پایان ]