باز به دفتر تنهايي هايم نگاهي تازه مي اندازم ...

تا شاید از میان نوشته هایم نوشته ای تازه و شاد پیدا کنم

اما هر چه می گردم جز تنهایی و حسرت نمی بینم

به یاد تو بارها دفتر خاطراتم را زیرو رو میکنم

شاید که .........

همیشه آرامش قلبت را در بند بند وجودم احساس میکنم

 اي كاش بودي و اشكهاي غلتيده روي گونه هايم را با دستان گرم و

 مهربانت پاك مي كردي شايد اين بهانه اي بود براي احساس

 ناب نوازش دستانت بر روي چهره ي خسته و تنهايم....

 حرفهاي نگفته اي كه شايد هميشه نا گفته بماند بر قفس تنگ سينه ام

 و من تنها حرفهاي نگفته اي را مرور مي كنم كه شايد.....

 شب فرا رسید و من به سیاهی آسمان خیره می شوم

سکوتی مبهم همه جا را فرا گرفته است

 سکوتی که از خاطرات تلخ گذشته حکایت دارد

و من غربت خود را در این سکوت احساس میکنم 

 غربتی در این دنیای غریب

من فرق سپیده و شامگاه را نمی دانم فقط منتظر حادثه ای هستم

و من صدای سرد سکوت این سالها را با خاطرات ورق خواهم زد

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در پنجشنبه هجدهم تیر ۱۳۸۸ و ساعت 23:56 [ عشق بی پایان ]
دل تنگی

 

نگاهم اينبار بر جسم خسته ام دلسوزانه مي نگرد

 و بر جان ترک خورده ام غصه دار می گرید

نگاهم سرد و بی روح است

 و ناتوان بر گوشه ای از دنیای سبز رنگ گذشته

و من ساده تر از هر بار ديگر فقط تبسمي را برايش نثار كردم 

 که یکباره هجوم بی امان تنهایی

مرا اسیر خود کرد و مرا بی هوش تر از قبل بر زمین انداخت

 و مرا از مرک ترساند  

يكباره تنهايي تنها حس وجودم شد ,  

 نه جايي را ديدم نه لبخندی را و نه نگاهی

همه مردند و من هیچکدام را ندیدم

قطرات اشك برايم نمادي از يك ترحم بود

 كه ديگربه مانند اکسیری نایاب شده بود

شايد من نيز بايد ....... 

شايد تنهايي رد سختي از خود بر من به جاي خواهد گذاشت

شايدهم  نگاهم با تنهايي روزي گرم گيرد  

 

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۸۸ و ساعت 18:16 [ عشق بی پایان ]