|
تا شاید از میان نوشته هایم نوشته ای تازه و شاد پیدا کنم اما هر چه می گردم جز تنهایی و حسرت نمی بینم به یاد تو بارها دفتر خاطراتم را زیرو رو میکنم شاید که ......... همیشه آرامش قلبت را در بند بند وجودم احساس میکنم اي كاش بودي و اشكهاي غلتيده روي گونه هايم را با دستان گرم و مهربانت پاك مي كردي شايد اين بهانه اي بود براي احساس ناب نوازش دستانت بر روي چهره ي خسته و تنهايم.... حرفهاي نگفته اي كه شايد هميشه نا گفته بماند بر قفس تنگ سينه ام و من تنها حرفهاي نگفته اي را مرور مي كنم كه شايد..... شب فرا رسید و من به سیاهی آسمان خیره می شوم سکوتی مبهم همه جا را فرا گرفته است سکوتی که از خاطرات تلخ گذشته حکایت دارد و من غربت خود را در این سکوت احساس میکنم غربتی در این دنیای غریب من فرق سپیده و شامگاه را نمی دانم فقط منتظر حادثه ای هستم و من صدای سرد سکوت این سالها را با خاطرات ورق خواهم زد |







