|
گاهی صدایی از دور میآید که حرمت دستهایم را در هم می شکند و شوقی که اندامم را به لرزه می اندازد چه خواهد شد ؟؟؟ نمیدانم گاهی جاری می شوم به دنبال سرابی که واژگون از دلم رخت بر می بندد و تکرا هم آغوشی وزن و شعر و قافیه میشومگاهی آنقدر دلتنگ روزهای رفتهام که ثانیههای بازآمده را نمیبینم در این اتاقهای آبی که یا پنجره ندارند و یا پنجرهشان به کوچهای باز نمیشود رد نگاههای تو بر درخت پیر خودنمایی میکنددلم حضورت را میخواهد وجودت را ، لبخندت را ، شوقت را گاهی چشمانم ابری و دلم اندوهگین جادههای بیخاطره میبارد و بوی خیس خاک مرا بی هوش می کندگاهی برایت شعر میخوانم و غرق می شوم در آنها در زلال احساسی که گذران است و نگاهی که تا عمق وجودم را آزارمی دهدلبریزم از حسی دلتنگی که همچون زمستان سرد سرد است
|



