دیشب رؤیایی داشتم خواب دیدم به روی شن ها راه می روم

 

با خودِ خداوند و به روی پرده شب و تمام زندگیم را مانند فیلمی دیدم !

 

همانطور که به گذشته­ام نگاه می­کردم دو رد پا روی پرده ظاهر شد !

 

یکی مال من و دیگری از آنِ خداوند !

 

راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص­یافته خاتمه یافت .

 

آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم ؛

 

در بعضی جاها فقط یک ردِپا وجود داشت .........

 

اتفاقاً آن روزها مطابق با سخت­ترین روزهای زندگیم بود

 

روزهایی با بزرگترین رنجها و ترسها و تردیدهاو .......

 

آنگاه از خدا پرسیدم؟

 

خداوندا ! تو به من گفته بودی که در تمام روزهای زندگی با من خواهی بود

 

و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم !

 

خواهش می­کنم به من بگو چرا در آن روزها مرا تنها گذاشتی ؟

 

خداوند پاسخ داد:

 

فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود

 

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت حتی برای لحظه ای !

 

و من چنین نکردم

 

هنگامی که آن روزها یک ردِّپا بر روی شن­ها دیدی

 

این من بودم که تو را بر دوش کشیده بودم !

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در چهارشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۸۷ و ساعت 9:38 [ عشق بی پایان ]

 

دردی  كه باز  به پايم افكنده شد و مرا در پشت ميله هاي قفس قلبش اسير نمود

 

 گاهي آواي لطيفش به گوشم مي رسيد و از شنيدن آن سيراب مي شدم .

 

گاه تا سحر نمي خفتم تا شايد نورعشقي از او بر من بتابد

 

با ستارگان بيدار مي ماندم تا بتوانم شايد بوسه هاي شيرينش را حس كنم

 

 خود را در آغوش مهتاب جاي مي دادم و از دل شوريده و ديوانه ي خود مي گفتم.

 

مي گفتم كه چطور ناگهان به او تكيه كردم و حس كردم كه او همان كسي است

 

 كه دوستش دارم و مي تواند آرامشی برای این دل من باشد

 

او را صدا زدم ،در انتظارش ماندم تا آسمان ابري دلش برايم صاف و آبي شود

 

در انتظارش ماندم تا شهد شيرين عشقش را بنوشم ،

 

چهره ي خورشيد شهر دلم چه اندوهگين بود. نمي دانستم اميدي هست يا نه ؟

 

در طوفان غرور و بي مهريش صبوري را پناهگاه خود ساختم

 

خواستم كه هرگز شرمگين اين دل پاكم نباشم تا آه عشق بار دگر بر او بوزد

 

رنگ درد را در خود ديدم ،درد بي مهري،درد خاموشي،درد جدايي

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه بیست و یکم تیر ۱۳۸۷ و ساعت 10:15 [ عشق بی پایان ]

 

 

جغدی روی دیوار نشسته بود و زندگی را تماشا می کرد رفت و آمد آدمها

 

آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون های دل می بندند

 

جغد اما می دانست که سنگها ترک بر میدارند و ستون ها فرو می ریزند

 

درها می شکنندو دیوارها خراب می شوند جغد همه اینها را می دانست

 

آرزوهایی درباره دنیا و بی وفایی ها و ناپایداری هایش خوانده بود

 

تا شاید پرده ضخیم دل آدمها با این آوازها کمی بلغزد .

 

روزی جغد به خود گفت بهتر است سکوت کنی و دیگر آواز نخوانی

 

آدمها آوازت را دوست ندارند میگویند بد یمنی و بد سگون و جز خبر بد چیزی نداری

 

قلب جغد شکست و دیگر آواز نخواند

 

سکوت جغد آسمان را افسرده کرد آن وقت خدا به جغد گفت

 

چرا دیگر آوازنمی خوانی؟؟؟؟

 

جغد جواب داد آدمها مرا و آوازهایم را دوست ندارند

 

خدا گفت !آواز تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق هستند و دل بستند

 

دل بسته اند به هر چیز بزرگ و کوچک و تو که مرغ تماشای این حقیقت

 

این حقیقت تلخ را دیده ایو آوازت طعم تلخ این واقعیت است

 

چون دل بستن سخترین و قشنگ ترین کار دنیاست و جغد به خاطر

 

خدا باز هم شروع به خواندن کرد . و آنکس که می فهمد می داند

 

آواز جغد پیغام خداست

 

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در پنجشنبه سیزدهم تیر ۱۳۸۷ و ساعت 15:35 [ عشق بی پایان ]