|
دیشب رؤیایی داشتم خواب دیدم به روی شن ها راه می روم با خودِ خداوند و به روی پرده شب و تمام زندگیم را مانند فیلمی دیدم ! همانطور که به گذشتهام نگاه میکردم دو رد پا روی پرده ظاهر شد ! یکی مال من و دیگری از آنِ خداوند ! راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیصیافته خاتمه یافت . آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم ؛ در بعضی جاها فقط یک ردِپا وجود داشت ......... اتفاقاً آن روزها مطابق با سختترین روزهای زندگیم بود روزهایی با بزرگترین رنجها و ترسها و تردیدهاو ....... آنگاه از خدا پرسیدم؟ خداوندا ! تو به من گفته بودی که در تمام روزهای زندگی با من خواهی بود و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم ! خواهش میکنم به من بگو چرا در آن روزها مرا تنها گذاشتی ؟ خداوند پاسخ داد: فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت حتی برای لحظه ای ! و من چنین نکردم هنگامی که آن روزها یک ردِّپا بر روی شنها دیدی این من بودم که تو را بر دوش کشیده بودم ! |




