|
بعد از رفتنت دستان منتظرم را در باغچه احساس تو کاشتم تا به وقت آمدنت درختی شود . از چشم انتظاری ها و تمام خاطرات کهنه ام قابی ساختم و بر دیوار آویختم . چند بغض و کینه همچون پیچکی بر استوارهای این قاب زخمی نشسته است بعد از رفتنت لحظه ها رو می شمارم اشک هایم رو پشت پاهایت می ریزم و آسمان را ملامت میکنم تا شاید برای این دل خسته من تسکینی باشد و به آخرین نگاه سردت که از پشت پنچره چشمانت طعنه وار به من میخندید دل بستم تا شاید ...... و من تو را تنها میان تمام آرزوهایم آرزومی کنم تا زمانی که ابر نگاهت باریدن آغاز کند . و اینها نشانه های است از ............
|






