بعد از رفتنت دستان منتظرم را در باغچه احساس تو کاشتم تا به وقت آمدنت درختی شود .

از چشم انتظاری ها و تمام خاطرات کهنه ام قابی ساختم و بر دیوار آویختم .

  چند بغض و کینه همچون پیچکی بر استوارهای این قاب زخمی نشسته است

بعد از رفتنت لحظه ها رو می شمارم

اشک هایم رو پشت پاهایت می ریزم و آسمان را ملامت میکنم

تا شاید برای این دل خسته من تسکینی باشد

و به آخرین نگاه سردت که از پشت پنچره چشمانت طعنه وار به من میخندید

دل بستم تا شاید ......

و من تو را تنها میان تمام آرزوهایم آرزومی کنم تا زمانی که ابر نگاهت

باریدن آغاز کند .

و اینها نشانه های است از ............

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۷ و ساعت 23:38 [ عشق بی پایان ]

 

امروز سکوتی در جانم رخنه کرده بود و رویایی که در عالم  خیال با دست به گریبان بودم

دیدم نقشی دیگر بر لوحه قلبم حک شده با خود پنداشتم آمده اند این قلب پژمرده ام را زندگی

دوباره بخشد .

در آن پهنای بی انتهای چشمان خسته ام به دنبال گمشده ای میگشتم چشمان بی نوری که حاکی

از زندگی سرد و بی فروغم بود

زندگی که به نقطه صفر رسیده بود و پایان یافتنش همانند آبی گوارا برای این دل خسته بود

به ناگاه نقطه ای نورانی با نگاهم تلاقی کرد و دیگر چشمانم یارای ایستادگی نداشت

و بعد از آن سکوت وحشتناگ احساس کردم قدرتی در جانم دمیده است

خود را در جای زیبا دیدم که پرنده ها نغمه عشق می خوانند و دستی که مرا به سوی خود

می کشید

دستی آشنا که پیوندی جاودانه با قلبم بسته بود

ناگهان تاریگی همه جا فرا گرفت و دیدم این رویای بیش نبوده رویایی که زیبایی آن  مرا

در خود فرو برده بود . و از شیرینی آن قلب خسته ام در طپش دوباره افتاده بود

و ناگهان در آروزی دیدن او ناگهان قلبم به درد آمد و این جمله را در تک تک سلولهایم حک

 کردم

جمله ای که صحبت از عشق بود نه نفرت

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۸۷ و ساعت 21:30 [ عشق بی پایان ]

شب فرا رسید و من به سیاهی آسمان خیره می شوم

         و دردی که باز در پاهایم افکنده شده

         و مرا پشت یک قفس تنگ و تاریک حبس کرده

         سکوتی مبهم همه جا فرا گرفته بود سکوتی که

          از خاطرات تلخ گذشته حکایت داشت

           خود را در آغوش مهتاب جای دادم و

           از دل شوریده و دیوانه وار خود گفتم

         گفتم که ناگهان چگونه به او تکیه کردم و حس کردم

          او همان کسی است که که دوستش دارم

         او را صدا زدم و در انتظارش ماندم در انتظارش ماندم

          تا شهد شیرین عشق را بنوشم

       چهره خورشید شهر دلم چه اندوهگین بود

        و نمی دانست که امیدی هست یا نه !!

       در طوفان غرور و بی مهریش صبوری را پناهگاه خود ساختم

       و من غربت خود را در این سکوت احساس میکنم 

      غربتی در این دنیای غریب

    من فرق سپیده و شامگاه را نمی دانم فقط منتظر حادثه ای هستم

   امشب هم آرزوی دارم آرزوی که خود را پشت واقعیتهای پنهان کرده

    و من صدای سرد سکوت خود را با خاطرات ورق خواهم زد

     رنگ درد را در خود دیدم

     درد بی مهری

    خاموشی و جدایی

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه هشتم شهریور ۱۳۸۷ و ساعت 19:13 [ عشق بی پایان ]