چهار شمع به آرامي مي سوختنتند محيط انقدر آرام بود كه ميشد صداي صحبت آنها را شنيد

اولين شمع گفت من صلح هستم هيچ كس نميتواند من را براي هميشه نكه دارد بزودي خاموش ميشوم

هنوز حرف شمع تمام نشده بود كه شعله آن كم كم خاموش شد

شمع دوم گفت من ايمان هستم انكار كسي به من نياز ندارد به همين دليل رغبتي ندارم بيش

از اين روشن بمانم كه در آن هنكام نسيم ملايمي آمد و شمع خاموش شد

شمع سوم گفت من عشق هستم و تواناي آن را ندارم كه روشن بمانم چون مردم مرا به كناري

انداخته و به من اهميت نميدهند آنها حتي فراموش كرده اند به نزديك ترين كس خود محبت

كنند و عشق بورزند و بي درنك خاموش شد

در آن لحظه كودكي وارد اتاق شد و ديد سه شمع ديگر نميسوزند گفت شما كه ميخواستيد

تا آخرين لحظه روشن بمانيد پس چرا ديگر نميسوزيد ؟

چهارمين شمع گفت نكران نباش تا وقتي من زنده ام هستم ميتوانيم با كمك هم شمعهاي

ديگر را روشن كنيم چشمان كودك دخشيد شمع اميد را برداشت و بقيه شمعها را روشن كرد

بنابراين شعله اميد هرگز نبايد خاموش شود .

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در جمعه سی ام تیر ۱۳۸۵ و ساعت 8:9 [ عشق بی پایان ]

 

عشقت نه سرسريست که از سر بدر شود

مهرت نه عارض است که جاي دگر شود

عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم

با شير اندرون شد و با جان بدر شود

روز مادر مبارک باد

 

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 0:49 [ عشق بی پایان ]

سلام

مادرم بر دستان پر از مهرت كه لحظه لحظه زندگي من را مملو از عشق كردي بوسه ميزنم

مادر عزيزم نكاه مهربون و لبخند دل نشيند بهترين و زيباترين بهانه زندگي است

مادرم عزيزم جهان شرمنده لبخند زيباي توست روزت مبارگ

تو مرا رساندي به نهايت زندگي و بهترين ها را براي من خواستي چون  خودت بهترين بودي

مادرم بهترين صداي زندگي من طپش قلب توست و قشنگترين روز دنيا روز توست روزت مبارك

تو شگفت انگيزي سزاوار دوست داشتني اين همه را قدر بدان  تو شايسته ستايشي

نوشته شده توسط مريم

   

 

مادر!

مادر، اگر دعاي شبانگاهيت نبود

من در لهيب آتش غم مي گداختم

مادر، اگر گناه نبود اين به درگهت

بي شک تو را به جاي خدا مي شناختم

 

تا ديده ام به روي جهان باز شد، زشوق

لبخند مهربان تو جا در تنم دميد

فرياد حاجتم چو برون آمد از گلو

دست نوازش تو به فرياد من رسيد

مادر، قسم به آن همه شب زنده داريت

که اندر سرم هواي تو هست و صفاي تو

آيينه دار مهر و عطوفت تويي، تويي

خواهم که سر نهم به خدا من به پاي تو

روزي که طفل زار و نحيفي بُدم زمهر

چون جان خود> مرا تو نگهدار بوده اي

مادر، به راه زندگي من فدا شدي

دايم مرا تو مونس و غمخوار بوده اي

دادي زکف جواني و مويت سفيد شد

اي واي من، که قدر تو اکنون شناختم

اکنون که پيريت به کنار آرميده است

من نيز سوي وادي محنت شتافتم

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 0:38 [ عشق بی پایان ]

تقديم به تو غريبه من

 

هميشه همينطور است....

يکي مي ماند

تا روزها و گريه را حساب کند

 

يکي مي رود

تا در قلبت بماند تا ابد....

اشک هايت را پشت پايش بريزي

 

رسم روياها همين است.....

که تنها بماني با اندوه خويش

روزها و گريه ها را

به آسمان خالي ات سنجاق کني

 

بايد باور کني که بر نمي گردد....

که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي

تا بتواني هر صبح

با يک شاخه گل ارزان

            منتظرش بماني

 

يا رب

ز سر لطف وكرامت نظرم كن

من شا خه بي برگ و برم بارورم كن

 

يارب بنشان بر دل من نور حقيقت از ظلمت و جهل برهانم

 

دانم كه تو سلطان جهاني هر لحظه كه غافل شوم از تو خبرم كن

 

اي عشق خوشا كسي كه حاشا ز تو كند

اين عشق پُركرد ياد و دل به دريا زد ورفت

 

عشق است جمال آنكه در اوج ِ غرور

بر هر چه كه داشت نام دل، پا زد و رفت

 

تو مثل خواب نسيم ،به رنگ اشك شقايق

تو مثل شبنم عشقي به روي زيباي عاشق

 

تو مثل يه دسته سپيده پُر از تولد روزي

تو مثل نم نم باران لطيف و پاك و صافي

 

تو مثل جذبه ي عشقي ،در انتظار رسيدن

در امتداد نوازش ِ گل به عالم رسيدن

 

تو مثل چكه ي مهري زسقف سبز صداقت

تو مثل سپيده ي به رنگ صفحه ي گلبرگ

 

تو مثل غنچه لطيفي ،به رنگ حسرت شبنم

تو مثل خنده ي ياسي ومثل غربت يك غم

 

تو مثل لطف بهاري پُر از شكوفه خواندن

تمام هستي من شد نام شعر تو "مادر"

 

تومثل  هر چه كه هستي به نام صد ا كن

براي من دلگشته به وقت صبح دعا كن

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 1:51 [ عشق بی پایان ]

 

هيچ بادي نتوانست که پيغام مرا

پشت ديوار دل او ببرد

لا اقل روزي اگر پرسيد در مورد عشق

پس بگوييد به او

عشق همان بود که من

به تو مي ورزيدم

 

تو را خواهم تو را تنها

كه در يك گوشه از قلبت به جا مانم

نه با يك بوسه شيرين نه با يك حلقه زرين

كه تنها تو را خواهم

 

 

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 1:1 [ عشق بی پایان ]

با تمام آرزوها براي شما دوست خوب

 

بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد كه پيش از اين نپرسيدي به كار عشق آزار اين رميده سر در كمند را
بگذار سر به سينه من تا بگويمت اندوه چيست ؟عشق كدامست؟ غم كجاست
دلتنگم آنچنان كه اگر ببينمت به كام خواهم كه جاودانه بمانم در دامنت
تو آسمان آبي آرام و روشني من چون كبوتري كه پرم در هواي توست
يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح بگذتر تا بنوشمت اي چشمه شراب
بيما خنده هاي تو ام بيشتر بخند خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 23:22 [ عشق بی پایان ]

به نام او و به ياد تو سلام
سلامي به گرمي آفتاب و به لطافت ابر به روشني مهتاب
و زيباي چشمانت چشماني كه با يك نگاه دل هزاران موجود را به
لرزه در ميآورد كه يكي از آنها من باشم سلامي به نغمه شيداي بلبلي
كه از سرزمين عشق و آرزوها شروع به پرواز نموده و راه طولاني
و خسته كننده را با تمام وجود بال و پر زده تا پيامي براي معشوقي كه
با تمام وجود در قلب من جاي داري بياورد و اي عشق من آن معشوق هستم
چيزي نيست جز اينكه با تمام وجود بگويم
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم


در آن آئينه پر فروق نگاهت در اعماق سكوتت تنها محبت را ميبينم مهر تو ذره ذره
در وجودم رخنه كرده سكوت زندكي ام را شكسته وحقيقت را به من نشان داده و حال
به پاك ترين و مقدس ترين دوستيهاي دنيا قسم  دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 16:58 [ عشق بی پایان ]

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 16:31 [ عشق بی پایان ]

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 0:57 [ عشق بی پایان ]


آخه من هيچي ندارم كه نثارت بكنم
تا فداي چشماي مثل بهارت بكنم

 مي درخشي مثل يه تيكه جواهر توي جمع
من مي ترسم عاقبت ، يه روز قمارت بكنم

من مثل شباي بي ستاره سرد و خاليم
خب مي ترسم جاي عشق ، قصه و رؤيا بكنم

تو مثل قصه پر از خاطره هستي ، نمي خوام
منه بي نشون تو رو نشونه دارت بكنم

تو كه بيقرار ديدن شب و ستاره اي
واسه ديدن ستاره بي قرارت بكنم

مثل دريا بيقراري ، نمي توني بموني
من چرا مثل يه بركه موندگارت بكنم

تو بگو خودت بگو ، با تو بمونم يا برم
آخه من نمي خوام كه تو رو غصه دارت بكنم

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 0:55 [ عشق بی پایان ]

چقدر جاي تو خالي ست


کجاست لحظه ديدار
ميان بغض، سکوتي از جنس فرياد است
بيا، که ديده، تو را آرزوي ديدار است
تو از قبله نوري، من از تبار صبوري
تو از سلاله عشقي، من از ديار نياز
من از نگاه مانده به در خسته ام، عزيز رويايي
تويي نشسته به فردايم، بگو که مي آيي
اگر نگاه منتظرم را گواه مي خواهي
اگر شکسته دلي را بهانه ميداني
اگر سکوت غريبانه آيت عشق است
اگر صبر، صبر، صبر، بهاي ديدار است
به جان غنچه نرگس تو را خريدارم
نشان ده مهر تو بر دل، به شوق ديدارم
من عاشقانه تو را در نماز از خدا مي خواهم
شکوه نام تو را خوانده ، باز مي خوانم
هزار پنجره از اين نگاه لبريز است
بگو بگو که وقت طلوع ستاره نزديک است

                                                                                              تقدیم به بهترینم

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 0:35 [ عشق بی پایان ]

تقديم به تنها كسم در زندگي

براي تو كه خيلي دوستت دارم

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 0:18 [ عشق بی پایان ]


زندگي چيست؟
زندگي خواب خوش خاطره هاست
زندگي اشكي و از ديده جداست
زندگي نقش درون كف دست
درد وامانده ز چوب قسمت
نقش صد پينه به پيشاني و دست

 
زندگي در گذر حادثه ها ست
زندگي آنچه كه مي آيد و چون مي گذرد
عشق و اميد و وصال
گذر هفته و سال
ذكر همه خوبيهاست

 


   زندگي چرخ بزرگيست كه با اشك زمان
      شدت ضربه شلاق و ستم
        آه صد كودك غمخواريتيم
          پا به دل مي نهد و ميگردد
                        پاك
       زندگي
چون عابر خسته ز راه
از رهي مي رسد و مي گذرد


گاه ارابه غم
  گاه فانوس شفق
     مي كند رنگ طبيعت خونين
       مي زند رنگ به رخسار زمان

 
زندگي وصل دو دلدار به هم
همچو پيوند دو قلب كوچك
گذر خاطره و گشت و گذار
سفر از باغ به باغ
سخن ديده به دل
خوردن شهد سخن از لب يار

 
زندگي خواه خوشي خواه بدي
از رهي مي رسد و مي گذرد

 
زندگي خنده روي لب ماست
آنچه او قسمت ما كرد بجاست

 
بعد از اين فلسفه پردازيها
  مي توان گفت به شيريني قند
     ميتوان بانگ زد اين جمله بلند
       زندگي خواب خوش خاطره هاست
     

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 22:46 [ عشق بی پایان ]

سلام


وقتي شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا مي گذارد
و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم ...
حضور آرامت مدتهاست در کنارم نيست.... لبخند شيرينت  را ندارم ......
وقتي دلتنگ تو ام اما چشمانت نيست تا بيقراريم را در خود گم کند
وقتي ماه رويت در تاريکي اين شبها بي فروغ است 
وقتي رقص گيسوانت را در سر انگشتانم ندارم
وقتي نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم
وقتي نگاه معصو مانه ات را براي هميشه به خاطره ها سپرده ام
وقتي تنهاي تنهايم و ياد تو تنها مهمان شبهاي بي صبح من است 
من مي مانم و ياد تو  و دلي پر درد .....
سفره اي از عشق و غزل.... و شمعي که به ياد چشمان
روشنت تا صبح مي درخشد
در خيالم .... برايت کلبه اي در سبزترين خلوت دنج خدا مي سازم ...
و با خواهش نگاهم تو را به اين ضيافت عاشقانه مي خوانم
به دستان لطيف و کوچکت هزاران بوسه مي زنم
نياز دلم را با ناز نگاهت پيوند مي زنم هزاران گلبرک شقايق را نثار لبخند
نگاهت مي کنم
و با تو تا اوج آبي عشق پر ميکشم  
با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است
تو را مي خوانم
غزل هاي خاموش دلم را بي دغدغه تا بلنداي وجود فرياد ميزنم :
دوستت دارم..... دوستت دارم....... دوستت دارم

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 1:49 [ عشق بی پایان ]

سلام دوستان


 گل من گريه مکن،
 که در آئينه ي اشک تو غم من پيداست
 قطره ي اشک تو داند غم من درياست
 گل من گريه مکن
 سخن از اشک مخواه
 که سکوتت گوياست
 از نگه کردنت احوال تو را مي دانم
 دل غربت زده ات، بي نوايي تنهاست
 من و تو مي دانيم چه غمي در دل ماست
 گل من گريه مکن،
 اشک تو صاعقه است
 تو بهر شعله، چشمان ترم مي سوزي
 بيش از اين گريه مکن،
 که بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي
 گل من گريه مکن،
 من چو مرغ قفسم
 تو در اين کنج قفس بال و پرم مي سوزي
 گل من گريه مکن،
 که در آئينه ي اشک تو غم من پيداست
 قطره ي اشک تو داند غم من درياست
 دل به اميد ببند
 نا اميدي کفر است
 چشم ما بر فرداست
 ز تبسم مگريز
 درد دندان تو در غنچه ي لبها زيباست

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 1:40 [ عشق بی پایان ]

بدون شرح

 

 

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 1:30 [ عشق بی پایان ]

سلام به دوستان عزیز
گفته بودم كه اگر بوسه دهم توبه كنم
كه دگر باره از اين گونه خطاها نكنم
بوسه را داد و چو برداشت لبش از لب من
توبه كردم كه دگر توبه بيجا نكنم

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 0:31 [ عشق بی پایان ]

تقدیم به بهترین دوستم

 

 

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 0:27 [ عشق بی پایان ]

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در شنبه هفدهم تیر ۱۳۸۵ و ساعت 11:40 [ عشق بی پایان ]