در سال صرفه جویی لبخند پروانه های رنگ پریده روی لبان ما پر پر زدند

 

لبخند ها به زخم مبدل شد و زخمها یمان تا استخوان رسید وبوسه هامان پوسید

 

ما لبخند استخوانی خود در لابه لای زخمهایمان نهان کرده ایم

 

صد سال آزگار مانده ایم وزخم خشک وترک خورده خود را در متن لابه لای

 

نمک خوابانده ایم .

 

اما !اما! در روزهای ریخت وپاش لبخند قصاب کاران و کاسبان پروانه دار

 

لبخندهای یخ زده خود را به تماشا گذاشته اند .

 

 

 

روح غمگین هنگامی که با روح شبیه خود متحد میشود تسکین می یابد

 

دل های که به واسطه غم به هم گره میخورند  در شوک شادمانی از هم

 

جدا نخواهند شد .

عشقی که با اشک تطهیر شده پاک وزیبا و جاودانه می ماند.

 

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 17:26 [ عشق بی پایان ]

در سرزمین من زن بودن جنایت است من کتمان نمیکنم جرم من همین است

در سرزمین من عاشق بودن گناه کبیره است در سرزمین من لبها بوسه ها را


در نگاه میجویند و دستها عطر نوازش را در تاریکی و من کتمان نمیکنم

آخرین جرم من همین است که از پیوند دستها و بوسه ها به عریانی سخن گفتم

و آنها از همان ابتدا مرا لایق مرگ دانستتند
 
مرگ عریانی من برگ سبزیست به پریشانی شاخه ای بی برگ

در گذرکاه بهار که خریداری نیست شاخه ام را میفروشم به درخت

                                    


این روزها ندارم دردی برای گفتن پای برای رفتن رنجی برای بردن

این روزها چه گویم این روزها قحطی حتی غمی نمانده با من برای خوردن

من مانده ام و یادی از روزهای رفته و از حسرتی گزنده دندان به هم فشردن

بردار دست ای مرگ از روی شانه هایم

انگیزه ای ندارم حتی برای مردن

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 20:0 [ عشق بی پایان ]

 نیمه شب بود و غمی تازه نفس ره خوابم زدو ماندم بیدار

ریخت از پرتوی لرزنده ای شمع سایه دسته گلی بر دیوار 

همه گل بود ولی روح نداشت 

سایه ای مضطرب و لرزان بود چهره ای سرد و غم انگیز 

و سیاه گویا مرده ای سرگردان بود 

شمع خاموش شد از تندی باد اثر از سایه بر دیوار نماند 

کس نپرسید کجا رفت ؟ که بود ؟که دمی چند در اینجا گذراند 

این منم خسته در این کلبه تنگ جسم درمانده ام از روح جدا 

من اگر سایه خویشم یارب روح اهورای من کیست ؟کجاست ؟

 شب شد خورشید رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب

آسمان را جستجو می کرد

ناکاه ستاره ای چشمک زد !

آفتابگردان سرزش را به زیر افکند

گلها خیانت نمی کنند

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 16:31 [ عشق بی پایان ]

يك نفر دلش شكسته بود توي ايستگاه استجابت دعا

 

منتظر نشسته بود منتظر ولي دعاي او دير كرده بود

 

او خبر نداشت كه دعاي كوچكش توي چهار راه آسمان

 

پشت يك چراغ قرمز شلوغ گير كرده بود

او نشست و باز هم نشست روزها يكي يكي از كنار او گذشت

 

روي هيچ چيز و هيچ جا از دعاي او اثر نبود هيچ كس

 

از مسير دعاي او با خبر نبود

 

با خودش فكر كرد پس دعاي من كجاست او چرا نميرسد ؟

 

شايد اين دعا راه را اشتباه رفته است !

 

پس بلند شد رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد رفت

 

كه پيش از آمدن براي او دست دوستي تكان دهد

 

رفت پس چراغ چهار راه آسمان سبز شد رفت و با

 

رفتنش كوچه هاي خاكي زمين جاده هاي كهكشان سبز شد

 

او از اين طرف دعا از آن طرف در ميان راه با هم آن دو

 

رو به رو شدند دست توي دست هم گذاشتند و از صميم

 

قلب گرم گفتگو شدند

برفها كم كم آب ميشود شب ذره ذره آفتاب مي شود و

 

دعاي هر كسي رفته رفته توي راه مستجاب مي شود .

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه نهم مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 9:48 [ عشق بی پایان ]

 

 

زيباترين لحظه لحظه ايست كه ببيني در دل يك كوير بي آب وعلف

 

جوانه اي سر از خاك بلند كرده و به خورشيد و آسمان و ابرها سلام ميكند

 

زيباترين لحظه لحظه ايست كه زوزه باد در دل كوهسار ميپيچد و گويي

 

بغض راه گلويش را بسته و خود را به كوهسار ميزند تا اشكانش جاري شود

 

و از شر بغض آزاد شود

زيباترين لحظه لحظه ايست كه در نااميديترين لحظه زندگيت خورشيد اميد بر

 

دلت بتابد و جوانه اميد از دلت برويد .

زيباترين

لحظه لحظه ايست كه حس كني خدا در همين نزديكي هاست در سايه درختان

 

سر به فلك گشيده و در ميان گلهاي رنكا رنگ باغچه در ميان صداي زوزه باد

 

و رعد وبرق آسمان و گريه ابر

زمين خدا اينجاست كمي دقت كنيد حضورش را در بين بوته هاي سبز بهار

احساس خواهيد كرد

 

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 22:44 [ عشق بی پایان ]

 

همه جا و همه چيز غرق در غم و خستگي است

 

پس در آن دم كه روح از نااميدي مي نالد رو 

 

به سوي چه كسي بايد كرد

 

 

به سوي هوس ؟نه !زيرا بهترين سالهاي عمر ما در اين راه ميگذرد

 

و هرگز اين جستجوي بيفايده به جاي نميرسد

 

به سوي عشق ؟ولي عشق كه ؟براي دوره كوتاه است چنين عشقي به

 

زحمتش نميارزد و براي ابد ؟چنين عشقي وجود ندارد

 

به سوي خاموشي وتنهاي؟ولي به درون دل خويش بنگر هيچ نشاني

 

از گذشته در آن نخواهي يافت زيرا شادي و غم ها همراه زمان

رهسپار ديار عدم ميشوند

به سوي هيجانهاي آتشين ؟مگر نه اين است كه دير يا زود رنج

دلپذير و تپشهاي دل جاي خود را به سردي و تلخي عقل و منطق

خواهد داد

به سوي زندگي؟وقتي در پايان اين راه برگردي و از پشت سر

 

بنگري از اين شوخي زشت و مبتذل وحشت خواهي كرد

 

 موفق باشيد

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در سه شنبه سوم مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 11:14 [ عشق بی پایان ]

 

 

 

وقتي ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم

 

وقتي ديگر رفت من به انتظارش نشستم

 

وقتي ديكر نميتوانست مرا دوست بدارد من او رادوست داشتم

 

وقتي او تمام كرد من شروع كردم وقتي او تمام شد من آغاز شدم

 

و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي كردن مثل تنها مردن

 

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه دوم مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 12:47 [ عشق بی پایان ]

 

 شبي كه بغض عشق تمام وجودم را ميفشرد و از بي همدلي

 

دلم خراب شده بود به آسمان پناه بردم يك دفعه چشمم به ستاره اي

 

افتاد كه جور ديگري به من چشمك زد و احساس كردم مثل بقيه

 

نيست پس او را به خانه زهر خورده دلم با تمام وجود دعوت كردم

 

و ستاره درخشيد و تمام شبم فقط با بودن آن ستاره روشن شد و پس

 

از آن من هر روز آرزوي رسيدن شب را ميكردم و به عشق ديدن

 

آن ستاره حتي روزهاي من هم رنگ شب كرفته بودند .عاشق شب

 

و متنفر از روز شده بودم .شبي كه مثل هر شب بي قرار براي ديدن

 

ستاره بي قرار بودم هر چه منتظر شدم نيامد نيمه شب بود همه ستارها

 

بودند بجز ستاره من .

 

براي يك دم قلبم ايستاد و ترس اينگه او را از داده باشم در وجودم رخنه

 

كرد ناگهان صداي رعد و برق من را به خود آورد چشمانم را باز كردم

 

و با كريه آسمان طاقت نياوردم بغض گلويم را فشرد فرياد زدم دلم

 

شكست كريه كردم .

شب بعد دوباره رفتم اين بار هم نه از ستاره خبري بود نه از گريه

 

آسمان فهميدم اشگ آن شب آسمان به خاطر رفتن ستاره بود و براي

 

هميشه آسمان كه مادر آن ستاره بود راحت به رفتنش عادت كرد

 

اما من هنوز شب براي ديدن ستاره بي معرفت جلوي نگاه آسمان

 

جلوي نگاه تمسخر آميز ستاركان ديگر براي آمدنش اميد ميدهم

 

و ميدانم هيچ گاه به رفتنش عادت نخواهم كرد و نكاهم بعد از او به

 

هيچ ستاره اي خيره نميشود ..

 

 

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در دوشنبه دوم مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 12:37 [ عشق بی پایان ]

خلوتم را نشكن شايد اين خلوت من كوچك كند

به شب شاهنامه به صداي نفس شاهنامه

به طلوع آخرين افسانه و غروبي كه در آن نفس ديوانگي

يك عاشق بر سر ديوار پيدا شد

خلونم را نشكن خلوتم بس دور اشت زهواي دل معشوق سهند

خلوتم راه درازي است ميان من وتو

خلوتم مرواريد است به دست صياد

خلوتم تير و كماني است به دست عرش

خلوتم راه رسيدن به خداست

 

بسياري از مردم با فرصتها

همان كاري را مي كنند كه كودكان

با شنهاي ساحل مي كنند

آنها مشتشان را پر از شن مي كنند و سپس

مي گذارند تا شنها تاآخرين ذره از

لابلاي انگشتانشان بريزد

 

ديروز مي گفتي همين فردا

امروز مي گويي همين فردا

فردا كه آيد نيز خواهي گفت همين فردا

اي مانده در ويرانه هاي فردا

امروز را درياب اين آخرين فردا را

 

 

 

رسول

|+|
نوشته شده توسط rasool:s در یکشنبه یکم مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 0:25 [ عشق بی پایان ]